ميرزا حسن حسينى فسايى
215
فارسنامه ناصرى ( فارسى )
در سال 312 : امارت فارس به ابراهيم مسمعى قرار گرفت ، لشكرى برداشته به گرمسيرات كرمان رفته ، فتح كرده ، عود نمود « 1 » . در سال 315 : ابراهيم مسمعى در شهر نوبندگان وفات يافت و مقتدر خليفه ، ياقوت را كه از دولتخواهان او بود فرمانرواى مملكت فارس نمود « 2 » . در سال 320 : جماعتى از لشكريان ، بر مقتدر خليفه شوريده ، او را كشتند و از عمرش سى و هشت سال گذشته بود « 3 » . در همين سال [ 320 ] : لواى خلافت ، براى محمد بن معتضد خليفه ، افراشته ، او را القاهر باللّه گفتند « 4 » . [ وقايع فارس در روزگار آل بويه : عماد الدوله ] در سال 321 : عماد الدوله على بن بويه ديلمى ، اول ملوك آل بويه كه آنها را ديالمه گويند ، از اصفهان به ارجان آمده ، استيلا يافت . در تاريخ كامل نوشته است « 5 » : نسب آل بويه به بهرام گور پادشاه عجم منتهى مىشود و نام چندين نفر از پدر [ ان ] و اجداد آنها را به ترتيب نوشته است و آنها را ديالمه گويند كه مدتى در بلاد ديلم توطن داشتند و ديلم نام شهرى است از گيلان مازندران و بويه به ضم باء و فتح واو و سكون يأ و هاء در كتاب قاموس است : بويه : گزير و بار گفته است . به سكون واو و فتح ياء : پدر ملوك عجم است و بويه پدر عماد الدوله مردى از اواسط ناس بود . وقتى در خواب ديد كه شعلهء آتشى از ذكر او بيرون آمده نزديك به آسمان رسيد « 6 » ، پس سه شاخه گشته و هر شاخه چندين شاخهء ديگر شد و دنيا از اين شاخههاى آتش ، روشن گشت . اين واقعه را به منجم و معبرى ، نقل نمود . در تعبيرش گفتند : سه نفر پسر تو از پادشاهان نامدار شوند و از هريك چندين نفر از پادشاهان برخاسته « 7 » كه از روشنى اقتدار آنها ، روى زمين روشن گردد ، چون عماد الدوله در ارجان قوت يافت ، از اطراف مملكت فارس مراسلات به او براى « 8 » او نوشتند : از جمله ابو طالب زيد بن على نوبندگانى « 9 » بود كه استدعاى رفتن به نوبندگان [ و ] پس به جانب شيراز و فصلى از سستى كار « 10 » ياقوت والى فارس نگاشت و على ابن بويه از جنگ با ياقوت ترسيده ، در جواب ابو طالب ، معذرت خواست ، باز
--> ( 1 ) . در كامل ، فتح كرمان بوسيله ابراهيم مسمعى در ذكر حوادث سال 313 آمده است . ( ر ك : ج 6 ، ص 182 ) . ( 2 ) . ر ك : كامل ، ج 6 ، ص 190 . ( 3 ) . مستوفى در تاريخ گزيده سبب قتل مقتدر را چنين نوشته است : ( مقتدر برادر خود قاهر را محبوس كرده بود . . . مردى بربرى چابكسوار خدمت قاهر كردى . . . روزى مقتدر مردم را سلاحشورى مىفرمود اين بربرى درآمد و درتاخت و حربه چنان بر سينه مقتدر زد كه از پشتش بيرون رفت و اسب بجهانيد و آهنگ زندان كرد تا قاهر را خلاص دهد . . . اسبش برميد ، قلابى از دكان قصابى بر حلق بربرى افتاد اسبش از زير جست و بربرى آونگ شد چون كسان مقتدر برسيدند او را در آن حال بديدند خار در زيرش بسوختند ) . ( ص 341 - 340 ) ، و ر ك : كامل ، ج 6 ، ص 220 و 221 . ( 4 ) . ( در دو شب مانده از شوال سال 220 با القاهر بيعت شد ) . ( كامل ، ج 6 ، ص 222 ) . ( 5 ) . ر ك : كامل ، ج 6 ، ص 232 و 233 . ( 6 ) . ر ك : تجارب السلف ، چاپ عباس اقبال ، ص 215 - 214 . ( 7 ) . در متن : ( برخواسته ) . ( 8 ) . كذا فى المتن . ( 9 ) . ر ك : كامل ، ج 6 ، ص 232 . ( 10 ) . در متن : ( گار ) .